مراجعه به متن

مراجعه به فهرست مطالب

وقتی زندگی برایتان غیر قابل تحمّل می‌شود

وقتی زندگی برایتان غیر قابل تحمّل می‌شود

وقتی مشکل بزرگی نداریم،‏ زندگی فوق‌العاده است.‏ اما وقتی با وضعیتی روبرو می‌شویم که زندگی برایمان غیرقابل تحمّل می‌شود،‏ چطور؟‏

برای مثال سَلی * در آمریکا بیشتر دارایی‌اش را در تندبادی از دست داد،‏ او می‌گوید:‏ «حالم چنان بد بود که دیگر طاقت هیچ چیز را نداشتم.‏ بیشتر روزها احساس می‌کردم به پایان خط رسیده‌ام.‏»‏

اگر عزیزی را از دست بدهیم،‏ چطور؟‏ جِنیس از استرالیا می‌گوید:‏ «وقتی هر دو پسرم را از دست دادم،‏ جگرم صدپاره شد.‏ در دعا به خدا چنین التماس کردم:‏ ‹طاقتم به سر آمده لطفاً بگذار بخوابم و دیگر بیدار نشوم.‏›»‏

دانیال از خیانت همسرش خُرد و آشفته شد.‏ او می‌گوید:‏ «وقتی همسرم اعتراف کرد که به من خیانت کرده است،‏ انگار خنجری در دلم فرو رفت.‏ ماه‌ها،‏ این درد را بارها و بارها احساس کردم.‏»‏

در این سری مقالات برج دیده‌بانی بررسی می‌شود که چرا زندگی،‏ باز هم ارزش زندگی کردن دارد وقتی .‏ .‏ .‏

ابتدا به این موضوع می‌پردازیم که وقتی با مصیبتی روبرو می‌شویم چه کنیم؟‏

^ بند 3 برخی اسامی در این سری مقالات تغییر داده شده است.‏