به متن بروید

به منوی ثانوی بروید

به فهرست بروید

شاهدان یَهُوَه

فارسی

برج دیده‌بانی  |  نوامبر ۲۰۱۵

 زندگینامه

چیزی بس بهتر از شهرت

چیزی بس بهتر از شهرت

در سال ۱۹۸۴،‏ یک شبه از نوجوانی معمولی به چهره‌ای مشهور تبدیل شدم.‏ در آن شب،‏ تاج دختر شایستهٔ هنگ کنگ بر سر من گذاشته شد.‏ عکسم در صفحهٔ اول مجلّات و روزنامه‌ها به چاپ رسید.‏ از آن به بعد،‏ آواز می‌خواندم،‏ می‌رقصیدم،‏ سخنرانی می‌دادم،‏ در شوهای تلویزیونی میزبان بودم،‏ لباس‌های زیبا می‌پوشیدم و در کنار انسان‌هایی مهم مانند اُستاندار هنگ کنگ دیده می‌شدم.‏

در سال ۱۹۸۵،‏ هنرپیشگی را شروع کردم و چند نقش اصلی در فیلم‌ها به من داده شد.‏ گزارشگران به دنبال داستان من بودند،‏ عکاسان در پی عکس من بودند و مردم از من می‌خواستند که در اولین اکران فیلم‌ها حضور یابم و روبان افتتاحیهٔ اماکن را ببُرم.‏ به خیلی از ضیافت‌ها دعوت می‌شدم و همیشه مرکز توجه همه بودم.‏

مینا در یک فیلم اَکشن

ولی به‌تدریج پی بردم که تمام این‌ها،‏ آن طوری که تصوّر می‌کردم،‏ گیرا نیست.‏ من بیشتر در فیلم‌های اَکشن بازی می‌کردم که بسیار خطرناک بود،‏ چون بازیگران در هنگ کنگ برخلاف بازیگران هالیوودی به‌ندرت از بدل استفاده می‌کردند.‏ پس لازم بود خودم صحنه‌های خطرناک را مانند پرش با موتور از روی ماشین انجام بدهم.‏ بسیاری از فیلم‌ها که نقش اصلی را در آن داشتم،‏ شامل صحنه‌های غیراخلاقی یا خشونت‌آمیز بود.‏ برخی از آن‌ها نیز در رابطه با شیاطین بود.‏

در سال ۱۹۹۵،‏ با یک تهیه‌کنندهٔ فیلم ازدواج کردم.‏ به نظر می‌آمد که در زندگی خوشبختم چون شهرت،‏ ثروت و شوهری مهربان داشتم،‏ ولی بسیار افسرده و غمگین بودم.‏ پس تصمیم گرفتم که بازیگری را کنار بگذارم.‏

به خاطر آوردن ایمانی که در گذشته داشتم

گهگاه یاد خاطرات شیرین دوران کودکی‌ام می‌افتادم.‏ در آن زمان،‏ من و خواهرم هر شنبه به دیدن خانواده‌ای می‌رفتیم که شاهد یَهُوَه بودند.‏ پدر آن خانواده،‏ به نام جو مَک‌گراف،‏ کتاب مقدّس را به ما و سه دختر خودش تعلیم می‌داد.‏ خانوادهٔ آنان بسیار شاد و مهربان بودند و «عمو جو» به زن و فرزندانش احترام می‌گذاشت.‏ همچنین از رفتن با آنان به جلسات مسیحی لذّت می‌بردم.‏ گاهی با هم به مجمع‌های بزرگ می‌رفتیم.‏ به‌راستی دوران خیلی شادی بود.‏ در کنار شاهدان یَهُوَه احساس امنیت می‌کردم.‏

ولی در خانهٔ ما اتفاقاتی ناگوار رخ داد.‏ شیوهٔ زندگی پدرم،‏ مادرم را بسیار غمگین ساخته بود و مادرم شدیداً افسرده شده بود.‏ وقتی تقریباً ده‌ساله بودم،‏ مادرم از معاشرت با شاهدان یَهُوَه دست کشید.‏  با بی‌میلی به مطالعهٔ کتاب مقدّس ادامه دادم و در سن هفده‌سالگی تعمید گرفتم.‏ ولی چیزی نگذشت که به اعمال غیراخلاقی دست زدم و از جماعت مسیحی جدا شدم.‏

تصمیم به بازگشت

چندی پس از ازدواجم،‏ دو سرپرست جماعت شاهدان یَهُوَه به دیدنم آمدند.‏ آنان برایم توضیح دادند که چگونه می‌توانم به آغوش گرم یَهُوَه خدا بازگردم و ترتیبی دادند تا میسیونری به نام سیندی به من کمک کند.‏ در آن زمان،‏ ایمانم را تقریباً از دست داده بودم.‏ بنابراین،‏ از او پرسیدم،‏ چه گواهی وجود دارد که کتاب مقدّس حقیقتاً کلام خدا باشد.‏ او پیشگویی‌هایی را از کتاب مقدّس به من نشان داد که تحقق یافته بود.‏ به مرور زمان،‏ دوستانی صمیمی شدیم و او از من دعوت کرد تا تعالیم اساسی کتاب مقدّس را با هم بررسی کنیم و من هم دعوت او را پذیرفتم.‏ طی آن مدت،‏ برای اولین بار پی بردم که یَهُوَه خدای محبت است،‏ خدایی که خواهان شادی من است.‏

وقتی دوباره در جلسات حضور یافتم،‏ فهمیدم که از معاشرت با شاهدان یَهُوَه بیشتر لذّت می‌برم تا از معاشرت با انسان‌هایی که به صنعت فیلم مشغولند.‏ ولی تجربیات تلخ کودکی‌ام در خانه باعث شده بود که به کسی اعتماد نکنم و خودم را بی‌ارزش بدانم.‏ یکی از اعضای جماعت با خواندن آیاتی از کتاب مقدّس به من نشان داد که چگونه با چنین احساسات منفی مبارزه کنم.‏ من هم یاد گرفتم چطور دوستان واقعی پیدا کنم.‏

چیزی بهتر از شهرت

در سال ۱۹۹۷،‏ من و شوهرم به هالیوود کالیفرنیا در آمریکا نقل مکان کردیم.‏ در آنجا وقت بیشتری داشتم که بتوانم مردم را با حکمت کلام خدا آشنا کنم.‏ از تعلیم دادن کتاب مقدّس به مردم بیشتر احساس رضایت می‌کردم تا از شهرت بازیگری و ستارهٔ فیلم بودن.‏ برای مثال،‏ در سال ۲۰۰۲،‏ دوباره با دوستی قدیمی به نام شِری روبرو شدم.‏ او را از هنگ کنگ می‌شناختم.‏ سرگذشت زندگی ما از بسیاری جهات به هم شبیه است.‏ او یک سال قبل از من دختر شایستهٔ هنگ کنگ شده بود.‏ در واقع،‏ وقتی من دختر شایسته شدم،‏ او تاج را بر سر من گذاشت.‏ به علاوه،‏ مثل من بازیگر فیلم شده بود.‏ شِری بعدها تهیه‌کنندهٔ فیلم نیز شد و با کارگردان‌های مشهور همکاری کرد.‏ همچنین مثل من به هالیوود مهاجرت کرده بود.‏

وقتی فهمیدم که نامزد شِری در اثر سکتهٔ قلبی فوت کرده بود،‏ دلم به حالش سوخت.‏ او نتوانسته بود از دین بودایی‌اش تسلّی بیابد.‏ شِری مانند من به شهرتی دست یافته بود که بسیاری حسرت آن را می‌خورند.‏ با این حال،‏ بسیار غمگین بود و نمی‌توانست به کسی اعتماد بکند.‏ پس آنچه از کتاب مقدّس آموخته بودم با او سهیم شدم،‏ ولی اعتقادات بودایی او مانعی بود که به ارزش تعالیم کلام خدا پی ببرد.‏

دوستم،‏ شِری در یک فیلم

در سال ۲۰۰۳،‏ یک روز شِری از ونکوور کانادا که برای فیلم‌برداری به آنجا رفته بود،‏ با من تماس گرفت.‏ او با هیجان به من گفت که هنگام رانندگی و مشاهدهٔ مناظر طبیعی ناگهان با صدای بلند چنین دعا کرده بود:‏ «به من بگو،‏ خدای حقیقی کیه؟‏ نامش چیه؟‏» در همان لحظه،‏ از کنار سالن جماعت شاهدان یَهُوَه گذشت و نام یَهُوَه را دید.‏ او احساس کرد که این جواب دعایش است.‏ پس دوست داشت که هر چه زودتر با شاهدان یَهُوَه صحبت کند.‏ من هم با جماعت چینی‌زبان در ونکوور تماس گرفتم و او چند روز بعد در جلسات آنان حضور یافت.‏

شِری چندی بعد به من گفت:‏ «شاهدان یَهُوَه با خلوص نیّت به من علاقه دارند.‏ من خیلی راحت حرف دلم را به آنان می‌گویم.‏»  از این بابت خیلی خوشحال شدم چون وقتی شِری در صنعت فیلم مشغول به کار بود،‏ هرگز دوستی پیدا نکرده بود.‏ شِری مرتباً در جلسات حضور یافت.‏ ولی در سال ۲۰۰۵ قراردادی بست تا دو فیلم بزرگ در چین تهیه کند.‏ پس مجبور شد که به هنگ کنگ بازگردد.‏ جای خوشحالی است که شِری زندگی خود را در سال ۲۰۰۶ به یَهُوَه وقف کرد و در هنگ کنگ در مجمعی تعمید گرفت.‏ شِری مایل بود یَهُوَه را بیشتر خدمت کند،‏ ولی کارش در صنعت فیلم مانع او شده و از این بابت بسیار ناراحت بود.‏

شادی کمک به دیگران

در سال ۲۰۰۹،‏ زندگی شِری کاملاً تغییر کرد.‏ او از کار در صنعت فیلم دست کشید تا بیشتر یَهُوَه را خدمت کند.‏ شِری دوستان بسیاری در جماعت شاهدان یَهُوَه یافت.‏ او موعظهٔ خبر خوش پادشاهی خدا را به صورت تمام‌وقت شروع کرد.‏ از آن پس،‏ او از کمک به مردم در راهیابی به زندگی بهتر لذّت می‌برد.‏—‏مَتّی ۲۴:‏۱۴‏.‏

سپس شِری به یادگیری زبان نپالی پرداخت تا از شاهدانِ نپالی‌زبان در هنگ کنگ حمایت کند.‏ باید توضیح دهم که اکثر مردمِ هنگ کنگ،‏ به اشخاص نپالی بی‌اعتنایی می‌کنند یا حتی از آنان بیزارند،‏ چون خیلی کم انگلیسی یا چینی صحبت می‌کنند و رسم‌ورسوم آنان با چینی‌ها متفاوت است.‏ شِری به من گفت که از تعلیم دادن کتاب مقدّس به این افراد خیلی شاد می‌شود.‏ برای مثال،‏ یک بار در موعظهٔ خانه‌به‌خانه با زنی از نپال آشنا شد که دربارهٔ عیسی اطلاعاتی داشت،‏ اما دربارهٔ خدای حقیقی یَهُوَه هیچ نمی‌دانست.‏ شِری با استفاده از کتاب مقدّس به او نشان داد که عیسی به پدر آسمانی‌اش دعا کرد.‏ وقتی آن زن تشخیص داد که می‌تواند به خدای حقیقی که نامش یَهُوَه است دعا کند،‏ خبر خوش را با دل و جان پذیرفت.‏ کمی بعد،‏ شوهر و دخترش هم دورهٔ آموزشی کتاب مقدّس را پذیرفتند.‏—‏مزمور ۸۳:‏۱۸؛‏ لوقا ۲۲:‏۴۱،‏ ۴۲‏.‏

شِری در حال حاضر

وقتی دیدم که شِری چقدر از خدمت تمام‌وقت لذّت می‌بَرد،‏ از خودم پرسیدم:‏ «چرا من به این خدمت نمی‌پردازم؟‏» در آن موقع،‏ من هم دوباره در هنگ کنگ زندگی می‌کردم.‏ پس تغییراتی در زندگی‌ام دادم تا وقت بیشتری را صرف تعلیم دادن کتاب مقدّس کنم.‏ به تجربه دیده‌ام که گوش کردن به مردم و کمک به آنان در درک کلام خدا،‏ مرا حقیقتاً شاد می‌سازد.‏

به تجربه دیده‌ام که گوش کردن به مردم و کمک به آنان در درک کلام خدا،‏ مرا حقیقتاً شاد می‌سازد

برای مثال،‏ من کتاب مقدّس را به زنی ویتنامی تعلیم داده‌ام که همیشه ناراحت بود و اغلب اشک از چشمانش سرازیر می‌شد.‏ او اکنون شاد و به آینده امیدوار است و از معاشرت با جماعت شاهدان یَهُوَه لذّت می‌برد.‏

شِری و من،‏ هر دو،‏ چیزی بس بهتر از شهرت یافته‌ایم.‏ با آن که کار کردن در صنعت فیلم خیلی هیجان‌انگیز بود و باعث شهرت ما شد،‏ تعلیم به مردم دربارهٔ یَهُوَه خدا بسیار رضایت‌بخش‌تر است،‏ چون موجب جلال او می‌شود.‏ ما حقیقتاً صحّت گفتهٔ عیسی را در زندگی تجربه کرده‌ایم که گفت:‏ «دادن از گرفتن شادی‌بخش‌تر است.‏»—‏اعمال ۲۰:‏۳۵‏.‏