به متن بروید

به منوی ثانوی بروید

به فهرست بروید

شاهدان یَهُوَه

فارسی

برج دیده‌بانی  |  سپتامبر ۲۰۱۵

 کتاب مقدّس زندگی انسان را تغییر می‌دهد

زندگی من از بد،‏ بدتر می‌شد

زندگی من از بد،‏ بدتر می‌شد
  • متولّد:‏ ۱۹۵۲

  • اهل:‏ ایالات متحدهٔ آمریکا

  • پیشینهٔ فردی:‏ خوی خشن

سرگذشت:‏

من در شهر لوس‌آنجلس واقع در کالیفرنیای آمریکا بزرگ شدم.‏ در مناطقی زندگی کردم که به دلیل وجود باندهای مواد مخدّر بدنام بود.‏ از شش فرزند مادر و پدرم،‏ من دومین بودم.‏

مادرم ما را به عنوان اعضای کلیسای انجیلی بزرگ کرد.‏ ولی در دوران نوجوانی،‏ پنهانی به اعمال زشت دست می‌زدم؛‏ یکشنبه‌ها در گروه کُر کلیسا سرود می‌خواندم و بقیهٔ هفته را غرق عیش و نوش،‏ استعمال مواد مخدّر و اعمال نامشروع جنسی بودم.‏

من جوانی خشن بودم و زود از کوره درمی‌رفتم.‏ از هر چیزی برای برنده شدن در دعوا استفاده می‌کردم.‏ آنچه در کلیسا یاد گرفته بودم،‏ اصلاً برایم مفید نبود.‏ سابقاً عادت داشتم،‏ بگویم:‏ «انتقام از آنِ خداوند است،‏ ولی از طریق من!‏» طی اواخر دههٔ ۱۹۶۰ وقتی در دبیرستان بودم،‏ تحت تأثیر حزب «پلنگ سیاه» قرار گرفتم؛‏ حزبی که برای عملکرد نظامی‌شان در برقراری حقوق مدنی معروف بود.‏ من به اتحادیهٔ دانش‌آموزی حقوق مدنی پیوستم و چندین بار در تظاهرات شرکت کردم که باعث بسته شدن موقتی مدرسه شد.‏

ولی شرکت در تظاهرات،‏ تمایلم را به خشونت برطرف نکرد.‏ پس به فعالیت‌های نژادپرستی پرداختم.‏ برای مثال،‏ گاهی با دوستانم فیلم‌های تاریخی تماشا می‌کردیم که نشان می‌داد برده‌های آفریقایی در آمریکا چقدر رنج و عذاب کشیدند.‏ دیدن آن بی‌عدالتی‌ها ما را به خشم می‌آورد و همان جا در سینما به جوانان سفیدپوست حمله‌ور می‌شدیم.‏ حتی بعد از آن به محلهٔ سفیدپوستان می‌رفتیم و به دنبال افراد بیشتری برای ضرب و شتم می‌گشتیم.‏

در اواخر نوجوانی،‏ من و برادرانم آنقدر مرتکب جرم‌های خشونتبار شدیم که پیش پلیس و مقامات قضایی سابقه‌دار گشتیم.‏ یکی از برادران کوچکم عضو باندی بدنام بود و من نیز با آنان معاشرت می‌کردم.‏ زندگی‌ام از بد،‏ بدتر می‌شد.‏

کتاب مقدّس چگونه زندگی‌ام را تغییر داد:‏

مادر و پدر یکی از دوستانم شاهد یَهُوَه بودند و من دعوت آنان را برای حضور در جلساتشان پذیرفتم.‏ از همان اول،‏ دیدم که شاهدان یَهُوَه واقعاً با دیگران فرق دارند.‏ همهٔ آنان در جلساتشان از کتاب مقدّس خود استفاده می‌کردند و حتی جوانان نیز سخنرانی ایراد می‌کردند!‏ آموختن نام خدا،‏ یَهُوَه  و شنیدن آن نام در جماعت مرا تحت تأثیر قرار داد.‏ (‏مزمور ۸۳:‏۱۸‏)‏ آن جماعت از ملیت‌های مختلف و متعددی تشکیل شده بود،‏ ولی کاملاً واضح بود که هیچ اختلاف نژادی بین آنان وجود ندارد.‏

در اول،‏ نمی‌خواستم کتاب مقدّس را با شاهدان یَهُوَه بررسی کنم،‏ ولی از حضور در جلساتشان خوشم می‌آمد.‏ یک شب،‏ وقتی با شاهدان در جلسه بودم،‏ گروهی از دوستانم به کنسرت رفتند و در آنجا نوجوانی را آنقدر کتک زدند که مرد؛‏ چون از دادن کت چرمی‌اش به آنان امتناع کرده بود.‏ روز بعد،‏ آنان با غرور دربارهٔ قتل آن نوجوان صحبت می‌کردند.‏ وجدانشان چنان از دست رفته بود که حتی در دادگاه به جرم خود می‌خندیدند.‏ اکثرشان به حبس ابد محکوم شدند.‏ از این که در آن شب همراه آنان نبودم بسیار خوشحال بودم.‏ بر آن شدم که مسیر زندگی‌ام را تغییر دهم و به مطالعهٔ کتاب مقدّس بپردازم.‏

در زندگی به‌فراوانی با تبعیض نژادی مواجه شده بودم،‏ ولی آنچه بین شاهدان یَهُوَه دیدم،‏ مرا متعجب ساخت.‏ برای مثال،‏ وقتی که یک شاهد سفیدپوست مجبور شد به خارج از کشور سفر کند،‏ مراقبت فرزندانش را به خانواده‌ای سیاه‌پوست سپرد.‏ همچنین خانواده‌ای سفیدپوست جوانی سیاه‌پوست را که نیاز به محل سکونت داشت،‏ به خانهٔ خود آوردند.‏ متقاعد شدم که گفتهٔ عیسی در انجیل یوحنا باب ۱۳ آیهٔ ۳۵ در مورد شاهدان یَهُوَه صدق می‌کند که می‌گوید:‏ «به این طریق است که همه خواهند دانست،‏ شاگردان من هستید—‏اگر به یکدیگر محبت کنید.‏» مطمئن بودم که برادران و خواهران حقیقی را یافته‌ام.‏

با مطالعهٔ کتاب مقدّس به‌تدریج پی بردم که باید افکارم را تغییر دهم.‏ بلی،‏ باید افکارم را چنان تغییر می‌دادم که نه فقط رفتار صلحجویانه داشته باشم،‏ بلکه بپذیرم صلحجویی بهترین راه زندگی است.‏ (‏رومیان ۱۲:‏۲‏)‏ کم‌کم پیشرفت کردم و در ژانویهٔ ۱۹۷۴ به عنوان یکی از شاهدان یَهُوَه تعمید گرفتم.‏

باید افکارم را چنان تغییر می‌دادم که نه فقط رفتار صلحجویانه داشته باشم،‏ بلکه بپذیرم صلحجویی بهترین راه زندگی است

حتی پس از تعمیدم لازم بود همچنان تلاش کنم تا سریع خشمگین نشوم.‏ برای مثال،‏ روزی در موعظهٔ خانه‌به‌خانه به دنبال شخصی افتادم که رادیوی اتومبیل مرا دزدیده بود.‏ وقتی به او نزدیک شدم،‏ رادیو را انداخت و گریخت.‏ هنگامی که ماجرا را برای کسانی که با من بودند،‏ تعریف می‌کردم،‏ یکی از پیران جماعت پرسید:‏ «اِستیوان،‏ اگر دستت به او رسیده بود،‏ چه می‌کردی؟‏» سؤال او مرا به فکر انداخت و بر آن شدم تا هرگز دست از تلاش برای صلحجویی برندارم.‏

در اکتبر ۱۹۷۴،‏ به خدمت تمام وقت پرداختم و هر ماه ۱۰۰ ساعت را در تدریس کتاب مقدّس به دیگران صرف می‌کردم.‏ بعدها افتخار داشتم در شعبهٔ مرکزی شاهدان یَهُوَه واقع در نیویورک داوطلب شوم.‏ در سال ۱۹۷۸ برای نگهداری از مادر بیمار خود به لوس‌آنجلس برگشتم.‏ دو سال بعد با آروندا ازدواج کردم.‏ تا مرگ مادرم،‏ همسر عزیزم پشتیبان بسیار خوبی برایم بود.‏ با گذشت زمان،‏ من و همسرم در مدرسهٔ جِلْعاد شرکت کردیم و برای خدمت میسیونری به پاناما فرستاده شدیم.‏ ما هنوز در آنجا میسیونر هستیم.‏

از موقع تعمیدم،‏ چندین بار در موقعیت‌هایی قرار گرفته‌ام که ممکن بود به خشونت دست بزنم.‏ اما یاد گرفته‌ام که چگونه از کسانی که می‌خواهند مرا به خشونت تحریک کنند،‏ دور شوم یا چگونه آرامش را به طرق دیگر برقرار سازم.‏ بسیاری منجمله همسرم مرا برای نحوهٔ روبرو شدن با آن موقعیت‌ها تحسین کرده‌اند.‏ گاهی خودم نیز تعجب می‌کنم!‏ البته می‌دانم که این تغییرات شخصیتی به قدرت خودم نبوده بلکه همهٔ آن‌ها به سبب قدرت دگرگون‌کنندهٔ کلام خدا امکان‌پذیر بوده است!‏—‏عبرانیان ۴:‏۱۲‏.‏

چه فوایدی نصیبم شده است:‏

کتاب مقدّس به زندگی من هدف داده و به من آموخته است که به معنای واقعی صلحجو باشم.‏ دیگر خوی خشن ندارم،‏ بلکه به مردم کمک می‌کنم تا توبه کرده،‏ به خدا نزدیک شوند.‏ حتی کتاب مقدّس را به یکی از دشمنان سابقم در دوران مدرسه تعلیم دادم!‏ پس از تعمیدش،‏ برای مدتی هم‌اتاقی شدیم و تا به امروز دوستان صمیمی هستیم.‏ تا به حال،‏ من و همسرم به بیش از ۸۰ نفر یاری رسانده‌ایم که با مطالعهٔ کتاب مقدّس شاهد یَهُوَه شوند.‏

عمیقاً از یَهُوَه سپاسگزارم که به من زندگی‌ای پرمفهوم و شاد در میان برادران و خواهران حقیقی بخشیده است.‏