به متن بروید

به منوی ثانوی بروید

به فهرست بروید

شاهدان یَهُوَه

فارسی

برج دیده‌بانی  |  ژوئیه ۲۰۱۵

 از ایمانشان سرمشق بگیریم | یوسف

‏«مگر من در جای خدا هستم؟‏»‏

‏«مگر من در جای خدا هستم؟‏»‏

یوسف در غروب آفتاب در باغ خانه‌اش ایستاده بود.‏ چه بسا در پیش روی او درختان خرما،‏ انواع درختان میوه،‏ حوض‌هایی پر از گیاهان آبی و نیز در پشت دیوار باغش گوشه‌ای از کاخ فرعون دیده می‌شد.‏ تصوّر کنید که از داخل خانه صداهایی به گوش یوسف می‌رسید.‏ برای مثال،‏ پسرش مَنَسی،‏ برادر کوچکش افرایم را می‌خنداند.‏ یوسف لبخندی می‌زند چون می‌توانست تصوّر کند که همسرش داخل خانه از دلقک‌بازی بچه‌هایش می‌خندد.‏ او می‌دانست که خدا برکتش داده است.‏

یوسف پسر اولش را مَنَسی خواند زیرا به فراموشی دلالت دارد.‏ (‏پیدایش ۴۱:‏۵۱‏)‏ برکات خدا بر یوسف باعث شده بود که درد دوری از خانه و پدرش و خاطرهٔ تلخ اعمال برادرانش را تسکین دهد.‏ نفرت برادرانش زندگی او را تغییر داده بود.‏ آنان به او یورش برده بودند،‏ قصد کشتن او را داشتند و او را به تاجران مسافر به بردگی فروخته بودند.‏ از آن زمان،‏ او در زندگی پستی و بلندی‌های بسیاری را پشت سر گذاشته بود و زندگی خود را بیش از ده سال در بردگی و حبس و حتی مدتی در غل‌وزنجیر گذرانده بود.‏ اما آن دوران سپری شده بود و او اکنون پس از فرعون،‏ حاکم دوم ملت پرقدرت مصر بود!‏ *

یوسف برای چندین سال وقایعی را دیده بود که یَهُوَه از قبل به او گفته بود.‏ مصر اواخر هفت سال پرباری را می‌گذراند که پیشگویی شده بود و یوسف بر انبار کردن غلّهٔ ملت مصر نظارت داشت.‏ طی این دوران بود که از همسرش اَسِنات صاحب دو پسر شد.‏ با این حال،‏ اغلب به خانواده‌اش که صدها کیلومتر از آنجا فاصله داشت،‏ فکر می‌کرد؛‏ به خصوص به برادر کوچکش،‏ بنیامین و پدر عزیزش،‏ یعقوب.‏ یوسف به حتم با خود فکر می‌کرد که آیا آنان در سلامت و امنیت به سر می‌برند؟‏ شاید با خود فکر می‌کرد که آیا برادران بزرگش از خشونت دست کشیده‌اند یا آیا کاری از دستش برمی‌آید که شکاف بین خود و خانواده‌اش را برطرف کند.‏

اگر صلح در خانوادهٔ شما نیز به دلیل حسادت،‏ خیانت یا نفرت از هم پاشیده شده باشد،‏ به حتم نکتهٔ مشابهی با یوسف دارید.‏ ایمان یوسف چگونه او را برانگیخت تا از خانواده‌اش نگهداری کند و ما از آن چه درسی می‌گیریم؟‏

‏«نزد یوسف بروید»‏

یوسف به دلیل مشغلهٔ روزانه،‏ سال‌ها برایش سریع سپری شد.‏ همان گونه که یَهُوَه در خواب فرعون آشکار کرده بود،‏ خشکسالی در پی آن هفت سال پربار آغاز شد!‏ چیزی نگذشته که قحطی تمام سرزمین‌های اطراف مصر را فرا گرفت.‏ اما بر طبق کتاب مقدّس «در سراسر سرزمین مصر خوراک بود.‏» (‏پیدایش ۴۱:‏۵۴‏)‏ بی‌شک،‏ پیش‌بینی الهام‌شدهٔ یوسف و سازماندهی نمونهٔ او برای مصریان مفید بود.‏

یوسف چون فروتن ماند،‏ مورد استفادهٔ یَهُوَه قرار گرفت

احتمالاً مصریان احساس می‌کردند که به یوسف مدیون می‌باشند و او را به دلیل استعداد سازماندهی تحسین می‌کردند.‏ ولی یوسف به حتم ترجیح می‌داد که مردم یَهُوَه خدا را تمجید کنند.‏ اگر استعدادهایمان را در راه خدمت به خدا به کار گیریم،‏ خدا می‌تواند از آن استعدادها به نحوی استفاده کند که فرای تصوّر ماست.‏

 به‌تدریج،‏ قحطی کمر مصریان را نیز خم کرد.‏ وقتی آنان از فرعون تقاضای کمک کردند،‏ او به آنان گفت:‏ «نزد یوسف بروید و آنچه به شما می‌گوید بکنید.‏» پس،‏ یوسف دَرِ انبارهای غلّه‌ها را باز کرد تا مردم بتوانند آنچه نیاز دارند،‏ بخرند.‏—‏پیدایش ۴۱:‏۵۵،‏ ۵۶‏.‏

ولی وضعیت مردم در سرزمین‌های اطراف مصر اسفناک بود.‏ خانوادهٔ یوسف که در کنعان و در چند صد کیلومتری مصر می‌زیستند،‏ از قحطی رنج می‌بردند.‏ یعقوب سالخورده شنید که در مصر غلّه یافت می‌شود.‏ پس به پسرانش گفت که برای خرید خوراک به آنجا بروند.‏—‏پیدایش ۴۲:‏۱،‏ ۲‏.‏

یعقوب به غیر از کوچک‌ترین پسرش،‏ بنیامین،‏ ده پسر دیگر خود را راهی مصر کرد.‏ یعقوب فراموش نکرده بود که وقتی یوسف،‏ پسر عزیزش را تنها نزد برادران بزرگ‌ترش فرستاده بود،‏ چه بلایی سرش آمد.‏ آن آخرین باری بود که یوسف را دید.‏ پسران بزرگش ردای زیبای یوسف را که پدرش از روی عشق به او هدیه کرده بود،‏ پاره و به خون آغشته با خود به خانه آوردند.‏ آنان دل پدر سالخوردهٔ خود را با این دروغ که یوسف به دست حیوانی درنده کشته شده است،‏ شکستند.‏—‏پیدایش ۳۷:‏۳۱-‏۳۵‏.‏

‏«آنگاه .‏ .‏ .‏ به یاد آورد»‏

پسران یعقوب پس از یک سفر طولانی به مصر رسیدند.‏ وقتی آنان برای خرید غلّه پرس‌وجو می‌کردند،‏ آنان را نزد صَفِنات‌فَعنیَح،‏ صاحب‌منصبی والا هدایت کردند.‏ (‏پیدایش ۴۱:‏۴۵‏)‏ وقتی آنان او را دیدند،‏ آیا تشخیص دادند که او یوسف است؟‏ به هیچ وجه!‏ در نظر آنان،‏ او فقط حاکم والامقام مصری بود که می‌توانست نیاز آنان را برآورده کند.‏ آنان برای ادای احترام «در برابر او سر فرود آورده،‏ روی بر زمین نهادند،‏» به نحوی که در آن زمان مرسوم بود.‏—‏پیدایش ۴۲:‏۵،‏ ۶‏.‏

آیا یوسف آنان را شناخت؟‏ بله،‏ بلافاصله!‏ به علاوه،‏ وقتی آنان به او تعظیم می‌کردند،‏ او دوران نوجوانی خود را به یاد آورد.‏ در کتاب مقدّس می‌خوانیم که «آنگاه او خوابهایی را که دربارهٔ آن‌ها [در نوجوانی] دیده بود به یاد آورد،‏» خواب‌هایی که از جانب خدا بود.‏ در آن خواب‌ها یَهُوَه به او روزی را نشان داد که برادرانش به او تعظیم می‌کنند،‏ درست همان واقعه‌ای که پیش رو داشت!‏ (‏پیدایش ۳۷:‏۲،‏ ۵-‏۹؛‏ ۴۲:‏۷،‏ ۹‏)‏ واکنش یوسف چه بود؟‏ آیا آنان را در آغوش کشید یا از آنان انتقام گرفت؟‏

یوسف می‌دانست که نباید از روی احساسات عمل کند.‏ کاملاً واضح بود که یَهُوَه پشت این وقایع بود.‏ تمام این وقایع با مقصودش در ارتباط بود.‏ او به یعقوب وعده داده بود که از نسلش قومی بزرگ پدید خواهد آورد.‏ (‏پیدایش ۳۵:‏۱۱،‏ ۱۲‏)‏ اگر برادران یوسف هنوز خشن،‏ خودخواه،‏ بی‌وجدان بودند،‏ ممکن بود در دراز مدت فجایع دردناکی رخ دهد!‏ علاوه بر آن،‏ اگر یوسف از روی احساسات عمل می‌کرد،‏ ممکن بود که باعث ازهم‌پاشیدگی خانواده شود و حتی جان پدرش یعقوب و برادرش بنیامین را به خطر اندازد.‏ یوسف حتی نمی‌دانست که آیا آنان هنوز زنده‌اند!‏ پس یوسف تصمیم گرفت که هویت خود را برای آزمایش برادرانش  مخفی نگه دارد تا ببیند که آنان به چه مردانی تبدیل شده‌اند.‏ بدین شکل می‌توانست به خواست یَهُوَه پی ببرد.‏

مطمئناً شما با این موقعیت غیرعادی هرگز مواجه نخواهید شد.‏ با این حال،‏ درگیری و جدایی در بین اعضای خانواده امروزه امری طبیعی شده است.‏ وقتی با چنین مشکلاتی روبرو می‌شویم،‏ ممکن است گرایش داشته باشیم که از روی دل ناکامل و احساسات عمل کنیم.‏ بسیار عاقلانه است که یوسف را سرمشق قرار دهیم و بکوشیم تا خواست خدا را درک و مطابق با آن عمل کنیم.‏ (‏امثال ۱۴:‏۱۲‏)‏ به یاد داشته باشید که در صلح بودن با یَهُوَه و عیسی از در صلح بودن با اعضای خانواده حیاتی‌تر است.‏—‏مَتّی ۱۰:‏۳۷‏.‏

‏«این‌گونه آزموده می‌شوید»‏

یوسف بی‌درنگ به آزمودن برادرانش پرداخت تا به آنچه در دل آن‌ها می‌گذرد پی بَرد.‏ در ابتدا،‏ او از طریق مترجمی با آنان با لحنی تند سخن گفت و آنان را به جاسوسی متهم ساخت.‏ آنان در دفاع از خود وضعیت خانواده‌شان را برای او بیان کردند،‏ منجمله این نکتهٔ مهم که برادر کوچکشان در خانه نزد پدرشان است.‏ یوسف هیجان خود را به‌سختی مخفی نگه داشت.‏ او باورش نمی‌شد که برادر کوچکش هنوز زنده باشد!‏ پس یوسف فهمید که چه کند.‏ او به آنان گفت:‏ «این‌گونه آزموده می‌شوید» و ادامه داد که باید نخست برادر کوچک‌تر آنان را ببیند.‏ به‌تدریج،‏ او گذاشت که آنان برای آوردن برادر کوچکشان به خانه‌شان برگردند و فقط یکی از آنان را گروگان نگه داشت.‏—‏پیدایش ۴۲:‏۹-‏۲۰‏.‏

وقتی برادران یوسف در مورد این موضوع با هم صحبت می‌کردند،‏ خود را به دلیل گناهی که ۲۰ سال پیش مرتکب شده بودند،‏ سرزنش کردند.‏ آنان گفتند:‏ «براستی که ما در خصوص برادر خود تقصیرکاریم.‏ زیرا آنگاه که او به ما التماس می‌کرد،‏ تنگی جانش را دیدیم،‏ ولی گوش نگرفتیم.‏ از همین روست که به این تنگی گرفتار آمده‌ایم.‏» یوسف زبان آنان را می‌فهمید و برای آن که اشک‌هایش را از آنان پنهان کند،‏ روی خود را برگرداند.‏ (‏پیدایش ۴۲:‏۲۱-‏۲۴‏)‏ او می‌دانست که توبهٔ حقیقی چیزی بس بیشتر از احساس پشیمانی از عواقب گناه است.‏ پس به آزمودن آنان ادامه داد.‏

او آنان را به خانه فرستاد و شِمعون را در حبس نگه داشت.‏ وقتی برادرانش را به خانه‌شان راهی می‌کرد،‏ دستور داد تا پولی را در خورجین‌های خوراک آنان پنهان کنند.‏ آن برادران به خانه رسیدند و به‌دشواری توانستند یعقوب را متقاعد سازند که بنیامین،‏ پسر محبوبش را با آنان عازم مصر سازد.‏ وقتی آنان به مصر رسیدند،‏ به مباشر یوسف صادقانه گفتند که پولی در خورجین خود پیدا کرده‌اند و خواستند تا آن پول را دوباره برگردانند.‏ این عمل آنان قابل تحسین بود،‏ ولی یوسف هنوز می‌خواست به سرشت حقیقی آنان پی ببرد.‏ او در جشنی که برای آنان گرفته بود،‏ به‌دشواری توانست احساساتش را هنگام دیدن بنیامین پنهان سازد.‏ سپس آنان را با باری از خوراک دوباره به سرزمینشان راهی ساخت،‏ ولی ترتیبی داد تا جام نقره‌اش را در خورجین بنیامین پنهان سازند.‏—‏پیدایش ۴۲:‏۲۶–‏۴۴:‏۲‏.‏

یوسف سپس دام خود را برای آنان گستراند.‏ او دستور داد که برادرانش را به اتهام دزدیدن جام تعقیب و دستگیر کنند.‏ وقتی آنان جام را در خورجین بنیامین یافتند،‏ همهٔ آنان را نزد یوسف آوردند.‏ آنگاه یوسف این فرصت را یافت تا به شخصیت واقعی برادرانش پی ببرد.‏ یهودا سخنگوی برادرانش شد.‏ او التماس کرد که به آنان رحم کند و حتی گفت که همهٔ آن ۱۱ نفر حاضرند بردهٔ مصریان شوند.‏ ولی یوسف گفت که فقط بنیامین باید در مصر بماند و برده شود و بقیهٔ آنان باید بروند.‏—‏پیدایش ۴۴:‏۲-‏۱۷‏.‏

یهودا با سخنان پر از احساس چنین پاسخ داد:‏ «او تنها پسر مادر خویش است که باقی مانده و پدرش او را دوست می‌دارد.‏» این سخنان به حتم در دل یوسف نشست،‏ زیرا او پسر بزرگ راحیل،‏ همسر محبوب یعقوب بود که هنگام زایمان بنیامین فوت کرده بود.‏ از قرار معلوم،‏ یوسف نیز مانند پدرش،‏ خاطرات شیرینی از مادرش راحیل داشت.‏ احتمالاً به همین دلیل بنیامین برای یوسف بسیار عزیز بود.‏—‏پیدایش ۳۵:‏۱۸-‏۲۰؛‏ ۴۴:‏۲۰‏.‏

یهودا از یوسف تمنا کرد که بنیامین را بردهٔ خود نسازد.‏ حتی حاضر شد که خود جای بنیامین برده شود.‏ سپس با لحنی سوزناک چنین التماس کرد:‏ «چگونه می‌توانم نزد پدر خویش بازگردم اگر این جوان با من نباشد؟‏ من یارای دیدن این را که بلایی  بر سر پدرم بیاید ندارم.‏» (‏پیدایش ۴۴:‏۱۸-‏۳۴‏)‏ آنگاه یوسف پی برد که برادرش تغییر کرده است.‏ یهودا نه تنها ابراز ندامت کرده بود بلکه به شکلی قابل‌تحسین نشان داد که به مردی دلسوز،‏ ازخودگذشته و مهربان تبدیل شده است.‏

یوسف دید که برادرانش از آنچه به او کرده بودند،‏ پشیمانند

یوسف دیگر طاقت نیاورد و تمام احساساتی را که در دلش نگه داشته بود،‏ بیرون ریخت.‏ او پس از مرخص کردن خادمانش،‏ با صدای بلند گریست چنان که صدایش به کاخ فرعون رسید.‏ او سرانجام به برادرانش چنین گفت:‏ «مَنَم،‏ یوسف،‏ برادر شما.‏» سپس او برادرانش را که در حیرت بودند،‏ در آغوش کشید و خطای آنان را با بزرگواری بخشید.‏ (‏پیدایش ۴۵:‏۱-‏۱۵‏)‏ به‌راستی که عمل یوسف بازتابی بود از سخاوت یَهُوَه در بخشش گناهان.‏ (‏مزمور ۸۶:‏۵‏)‏ آیا ما نیز چنین عمل می‌کنیم؟‏

‏«به چشم خود دیدم که هنوز زنده‌ای»!‏

وقتی فرعون از تمام ماجرای خانهٔ یوسف مطلع شد،‏ به یوسف پیشنهاد کرد تا پدر سالخورده‌اش همراه با تمام خانواده‌اش را به مصر بیاورد.‏ مدتی کوتاه پس از آن بود که یوسف دوباره پدر عزیزش را دید.‏ یعقوب در حالی که اشک از چشمانش سرازیر می‌شد،‏ به یوسف گفت:‏ «اکنون برای مردن آماده‌ام،‏ زیرا به چشم خود دیدم که هنوز زنده‌ای.‏»—‏پیدایش ۴۵:‏۱۶-‏۲۸؛‏ ۴۶:‏۲۹،‏ ۳۰‏.‏

پس از آن،‏ یعقوب ۱۷ سال در مصر زندگی کرد.‏ او در اواخر عمرش،‏ توانست ۱۲ پسرش را برکت دهد و در مورد آنان پیشگویی کند.‏ او به یوسف پسر یازدهم خود دوچندان برکت داد که معمولاً حق نخست‌زاده بود.‏ دو طایفه از طایفه‌های اسرائیل از یوسف تشکیل شدند.‏ یهودا پسر چهارم که با توبهٔ قلبی خود برای برادرانش نمونه بود،‏ چه برکتی دریافت کرد؟‏ او برکتی بس بزرگ دریافت کرد:‏ مسیح از نسل او آمد.‏—‏پیدایش،‏ باب‌های ۴۸،‏ ۴۹‏.‏

وقتی یعقوب در سن ۱۴۷سالگی درگذشت،‏ پسران او ترسیدند که یوسف،‏ برادر پرقدرتشان از آنان انتقام بگیرد.‏ ولی یوسف با محبت تمام به آنان تسلّی داد.‏ او بارها به آنان گفته بود که به خواست یَهُوَه به مصر آورده شد و آنان نباید از اعمال گذشتهٔ خود احساس گناه کنند.‏ سپس یوسف با آنان چنین استدلال کرد:‏ «مگر من در جای خدا هستم؟‏» (‏پیدایش ۱۵:‏۱۳؛‏ ۴۵:‏۷،‏ ۸؛‏ ۵۰:‏۱۵-‏۲۱‏)‏ داوری یَهُوَه در دید یوسف بی‌نقص بود.‏ از این رو،‏ یوسف حق نداشت کسی را که یَهُوَه بخشیده بود،‏ مجازات کند.‏—‏عبرانیان ۱۰:‏۳۰‏.‏

بخشیدن دیگران گاهی برای همهٔ ما دشوار است؛‏ به‌ویژه اگر کسی عمداً نسبت به ما خطایی ورزیده باشد.‏ ولی اگر خطاکاری را که حقیقتاً توبه کرده است،‏ از دل ببخشیم،‏ بر زخم‌های بسیار مرهم می‌گذاریم؛‏ منجمله بر زخم‌های خود.‏ بدین شکل از ایمان یوسف و رحمت یَهُوَه خدا سرمشق می‌گیریم.‏

^ بند 4 به مقالات «از ایمانشان سرمشق بگیریم» در برج دیده‌بانی شمارهٔ ۱ سپتامبر ۲۰۱۴‏،‏ ۱ ژانویه و ۱ مارس ۲۰۱۵ رجوع شود.‏