به متن بروید

به منوی ثانوی بروید

به فهرست بروید

شاهدان یَهُوَه

فارسی

برج دیده‌بانی  |  مارس ۲۰۱۵

 از ایمانشان سرمشق بگیریم | یوسف

‏«مگر تعبیرها از آن خدا نیست؟‏»‏

‏«مگر تعبیرها از آن خدا نیست؟‏»‏

در حالی که عرق جانکاه از صورت یوسف جاری بود،‏ او در راهروی گرم و خفقان‌آور زندان قدم برمی‌داشت.‏ در بیرون،‏ آفتاب مصر زندان را به کوره‌ای گداخته تبدیل کرده بود.‏ گاهی به نظر می‌آمد که او تک‌تک آجرها و تَرک‌های هر دیوار را می‌شناسد.‏ این زندان اکنون دنیای او شده بود.‏ درست است که در اینجا به او احترام می‌گذاشتند.‏ با این حال،‏ او فقط یک زندانی بود.‏

او به‌حتم بارها به زندگی گذشته‌اش در مناطق کوهستانی حِبرون فکر کرده بود،‏ جایی که از گله‌های پدرش نگهداری می‌کرد!‏ هنگامی که پدرش یعقوب،‏ او را به منظور کاری ده‌ها کیلومتر به دور از خانه فرستاد،‏ تقریباً ۱۷ساله بود.‏ آزادی‌ای که در آنجا داشت در مصر برایش غیرقابل تصوّر بود.‏ برادران حسود یوسف کمر به قتل او بسته و او را به بردگی فروخته بودند.‏ سپس به مصر بُرده شد و در خانهٔ یکی از درباریان مصر به نام فوطیفار مشغول به خدمت شد.‏ یوسف توانست اعتماد اربابش را به دست آورد.‏ ولی به اتهام این دروغ که قصد داشت به زن فوطیفار تجاوز کند،‏ به زندان انداخته شد.‏ *‏—‏پیدایش باب‌های ۳۷ و ۳۹‏.‏

تقریباً ده سال اولی که یوسف در مصر بود،‏ در بردگی و حبس به سر برده بود.‏ حال که به ۲۸سالگی رسیده بود،‏ بدون هیچ اغراق،‏ زندگی مطابق مراد وی پیش نرفته بود.‏ آیا روزی آزاد می‌شد؟‏ آیا روزی دوباره پدر سالخوردهٔ عزیزش یا برادر محبوبش بنیامین را به چشم می‌دید؟‏ تا به کی باید در این سیاه‌چال باقی می‌مانْد؟‏

آیا تا به حال احساسی مانند احساس یوسف داشته‌اید؟‏ گاهی زندگی وفق مراد پیش نمی‌رود.‏ گاهی شاید به نظر رسد که مشکلات و سختی‌ها ما را رها نمی‌کنند و دیدن راه فرار یا راه حل دشوار باشد.‏ بیایید ببینیم که از ایمان یوسف چه درسی می‌گیریم.‏

یَهُوَه «با یوسف بود»‏

یوسف می‌دانست که خدایش،‏ یَهُوَه همیشه او را تحت نظر دارد و دانستن این موضوع مطمئناً به او قدرت تحمّل می‌داد.‏ حتی در زندان مصر دست یَهُوَه با یوسف بود.‏ در کلام خدا آمده است:‏ «خداوند با یوسف بود،‏ و به وی محبت می‌کرد،‏ و نظر لطف رئیس زندان را به او جلب نمود.‏» (‏پیدایش ۳۹:‏۲۱-‏۲۳‏،‏ ترجمهٔ هزارهٔ نو‏)‏ یَهُوَه یوسف را برکت می‌داد،‏ زیرا او در کار خود سخت‌کوش بود.‏ حقیقتاً تسلّی‌بخش بود که ببیند دست یَهُوَه همیشه همراهش است!‏

آیا یَهُوَه قصد داشت که یوسف را تمام عمر در حبس نگه دارد؟‏ جواب این سؤال را یوسف نمی‌دانست و به طور حتم این موضوع را مرتباً در دعا با خدا در میان می‌گذاشت.‏ ولی پاسخ این سؤال به شکلی غیرقابل انتظار داده شد.‏ یک روز،‏ هیاهویی شنیده شد چون دو زندانی جدید که از خدمتگزاران فرعون بودند،‏ به زندان انداخته شدند.‏ یکی از آنان رئیس نانوایان بود و دیگری رئیس ساقیان.‏—‏پیدایش ۴۰:‏۱-‏۳‏.‏

 امیر قراولان،‏ آن مردان سرشناس را به دست یوسف سپرد تا به آنان خدمت کند.‏ * یک شب آنان خوابی دیدند که از آن بسیار حیران شدند.‏ وقتی یوسف آنان را صبح زود مضطرب دید از آنان پرسید:‏ «از چه سبب چنین غم بر چهره دارید؟‏» (‏پیدایش ۴۰:‏۳-‏۷‏،‏ ترجمهٔ هزارهٔ نو‏)‏ شاید لحن مهربانانهٔ یوسف باعث شد که آن مردان با خیالی راحت نگرانی‌های خود را با او در میان بگذارند.‏ یوسف نمی‌دانست که این گفتگو بعدها جهت زندگی‌اش را تغییر می‌دهد.‏ اگر یوسف به آن دو مرد توجهی نمی‌کرد،‏ به حتم گفتگویی بین آنان صورت نمی‌گرفت.‏ شاید ما نیز بتوانیم از خود بپرسیم:‏ «آیا ایمانم به خدا مرا بر آن می‌دارد که به همنوعان خود علاقه و توجه نشان دهم؟‏»‏

یوسف با همزندانیانش با مهربانی و احترام رفتار می‌کرد

آن دو مرد برای یوسف توضیح دادند که از خوابشان شدیداً مضطربند،‏ چون کسی را ندارند خوابشان را تعبیر کند.‏ مصریان به خواب‌های خود اهمیت فراوانی می‌دادند و به کسانی که ادعای تعبیر خواب می‌کردند،‏ بسیار امید می‌بستند.‏ آن دو مرد نمی‌دانستند که خواب‌هایشان از سوی یَهُوَه،‏ خدای یوسف بود.‏ اما یوسف از این امر آگاه بود و به آنان گفت:‏ «مگر تعبیرها از آنِ خدا نیست؟‏ خوابتان را به من بازگویید.‏» (‏پیدایش ۴۰:‏۸‏)‏ سخن یوسف در روزگار ما نیز برای کسانی که صادقانه کتاب مقدّس را مورد بررسی قرار می‌دهند،‏ حائز اهمیت است.‏ ای کاش که همهٔ انسان‌های دیندار مانند یوسف فروتن بودند!‏ ما باید با میل و رغبت طرز فکر بشری را که از غرور سرچشمه می‌گیرد،‏ کنار بگذاریم و برای دستیابی به مفهوم درست کلام خدا به او توکّل کنیم.‏—‏۱تِسالونیکیان ۲:‏۱۳؛‏ یعقوب ۴:‏۶‏.‏

ساقی فرعون اول خوابش را تعریف کرد و به یوسف گفت تاکی دیده است که سه شاخهٔ پر از انگور دارد.‏ ساقی دید که انگورها رسیده می‌شود و آب انگورها را در جام فرعون می‌فشرَد.‏ یوسف به کمک یَهُوَه همان دم فهمید که مفهوم این خواب چیست.‏ پس به ساقی گفت که آن سه شاخه به مفهوم سه روز است و فرعون پس از سه روز،‏ ساقی را به مقام سابقش برمی‌گرداند.‏ وقتی آرامش به چهرهٔ ساقی برگشت،‏ یوسف از او چنین درخواست کرد:‏ «مرا به یاد آور و بر من احسان کن؛‏ احوال مرا به فرعون» بیان کن.‏ سپس یوسف توضیح داد که چگونه از سرزمینش دزدیده و به اتهام دروغ به زندان انداخته شده است.‏—‏پیدایش ۴۰:‏۹-‏۱۵‏،‏ ترجمهٔ هزارهٔ نو.‏

نانوا با شنیدن خبر خوشی که به ساقی داده شد،‏ دلگرمی یافت تا از یوسف مفهوم خوابش را بپرسد.‏ پس برای یوسف بیان کرد که سه سبد نان در خواب دیده است که بر سرش قرار دارد و پرندگان از یکی از آن‌ها می‌خورند.‏ پاسخ این معما نیز به یوسف داده شد.‏ ولی خبر خوشی برای نانوا نبود.‏ یوسف گفت:‏ «تعبیر خواب این است:‏ سه سبد،‏ سه روز است.‏ پس از سه روز،‏ فرعون سر تو را از  تَنَت بر خواهد افراشت و تو را بر دار خواهد آویخت؛‏ و پرندگان گوشت تن تو را خواهند خورد.‏» (‏پیدایش ۴۰:‏۱۶-‏۱۹‏،‏ ترجمهٔ هزارهٔ نو‏)‏ یوسف مانند همهٔ خادمان وفادار یَهُوَه پیام خدا را چه خبر خوش و چه خبر محکومیت شجاعانه اعلام کرد.‏—‏اِشَعْیا ۶۱:‏۲‏.‏

سخنان یوسف سه روز بعد به وقوع پیوست.‏ فرعون جشنی به مناسبت تولّدش * برگزار کرد و فرمانی دربارهٔ دو خدمتگزارش اعلام نمود.‏ همان گونه که یوسف پیشگویی کرده بود،‏ نانوا اعدام شد و ساقی به مقام سابقش بازگردانده شد.‏ متأسفانه،‏ آن ساقی نسبت به یوسف غفلت و او را فراموش کرد.‏—‏پیدایش ۴۰:‏۲۰-‏۲۳‏.‏

‏«من خودم قادر نیستم»‏

از آن ماجرا دو سال گذشت.‏ (‏پیدایش ۴۱:‏۱‏)‏ عجز و درماندگی یوسف را تصوّر کنید!‏ شاید پس از آن که یَهُوَه تعبیر خواب‌های ساقی و نانوا را برای یوسف آشکار کرد،‏ او به آینده بسیار امیدوار شده بود.‏ شاید یوسف هر روز با طلوع آفتاب با این امید که آن روز آزاد خواهد شد،‏ بیدار می‌شد.‏ ولی واقعیت تلخ این بود که هیچ چیزی تغییر نکرده بود و می‌بایست روز دیگر به روال زندگی در زندان ادامه می‌داد.‏ تحمّل این دو سال احتمالاً در میان دشوارترین سال‌های زندگی یوسف بود.‏ با این حال،‏ اعتمادش به یَهُوَه هرگز سلب نشد.‏ او به جای آن که تسلیم یأس و ناامیدی شود،‏ مصمم بود که پایدار بماند و سرانجام از آن آزمایش سخت سربلند بیرون آمد.‏—‏یعقوب ۱:‏۴‏.‏

در این روزهای آخر،‏ باید تک‌تک ما بیش از پیش پایداری کنیم.‏ برای آن که تاب و تحمّل سختی‌های زندگی را داشته باشیم،‏ به عزم،‏ صبر و آرامش درونی‌ای نیاز داریم که فقط خدا قادر است به ما عطا کند.‏ خدا همان طور که یوسف تقویت کرد،‏ قادر است به ما قدرت دهد تا با یأس و ناامیدی بجنگیم.‏—‏رومیان ۱۲:‏۱۲؛‏ ۱۵:‏۱۳‏.‏

برخلاف یَهُوَه،‏ آن رئیس ساقیان،‏ یوسف را فراموش کرد.‏ یک شب،‏ یَهُوَه موجب شد که فرعون دو خواب فراموش‌نشدنی ببیند.‏ او در خواب اول،‏ هفت گاو زیبا و فربه دید که از رود نیل بیرون می‌آیند و به دنبال آن‌ها،‏ هفت گاو زشت و لاغر.‏ گاوهای لاغر،‏ گاوهای زیبا و فربه را خوردند.‏ فرعون سپس در خوابی دیگر دید که هفت خوشهٔ گندم سالم و خوب بر ساقه‌ای می‌روید.‏ پس از آن،‏ هفت خوشهٔ نازک دیگر رویید که باد شرقی آن‌ها را خشکانید.‏ این خوشه‌ها،‏ خوشه‌های سالم و خوب را بلعیدند.‏ صبح که شد،‏ فرعون از خواب‌هایی که دیده بود بسیار پریشان شد.‏ پس تمام کاهنان جادوگر و حکیمان خود را فرا خواند تا آن‌ها را تعبیر کنند.‏ ولی هیچ کدام نتوانستند.‏ (‏پیدایش ۴۱:‏۱-‏۸‏)‏ ما نمی‌دانیم که آنان از بهت و حیرت در تعبیر خواب‌ها عاجز شدند یا تعبیرهای متناقضی را بیان کردند.‏ به هر حال،‏ فرعون از دست آنان مأیوس شد.‏ ولی همچنان در پی حل این معما بود.‏

سرانجام،‏ ساقی یوسف را به یاد آورد!‏ وجدان ساقی به کار افتاد و به فرعون دربارهٔ یوسف،‏ جوانی استثنایی تعریف کرد که دو سال پیش خواب‌های او و نانوا را به‌درستی تعبیر کرده بود.‏ فرعون بلافاصله یوسف را از زندان فراخواند.‏—‏پیدایش ۴۱:‏۹-‏۱۳‏.‏

احساس یوسف را تصوّر کنید هنگامی که قاصدان فرعون آمدند و احضاریهٔ فرعون را اعلام کردند.‏ او فوراً لباس خود را عوض کرد و به احتمال قوی،‏ مطابق با رسوم مصری سر و روی خود را تراشید.‏ بدون شک،‏ یوسف از ته دل به یَهُوَه دعا کرد تا گفتگویش را با فرعون برکت دهد!‏ چیزی نگذشت که در دربار کاخ مصر در جلوی تخت فرعون ایستاد.‏ در کلام خدا آمده است:‏ «فرعون به یوسف گفت:‏ ‹من دیشب خوابی دیدم و کسی نمی‌تواند آن را برای من تعبیر کند.‏ شنیده‌ام که تو می‌توانی خوابها را تعبیر کنی.‏›» پاسخ یوسف به فرعون،‏ فروتنی و ایمانش را نمایان ساخت!‏ او گفت:‏ «من خودم قادر نیستم خوابها را تعبیر کنم،‏ اما خدا معنی خوابت را به تو خواهد گفت.‏»—‏پیدایش ۴۱:‏۱۴-‏۱۶‏،‏ ترجمهٔ تفسیری.‏

یوسف با فروتنی به فرعون گفت:‏ «من خودم قادر نیستم»‏

یَهُوَه انسان‌های فروتن و وفادار را دوست می‌دارد.‏ پس جای تعجب نیست که یوسف را قادر ساخت خواب‌ها را تعبیر کند،‏ کاری که حکیمان و کاهنان از آن عاجز بودند.‏ یوسف توضیح داد که هر دو خواب فرعون به یک مفهوم است.‏ یَهُوَه با تکرار آن پیام نشان داد که این واقعه از جانب او «تعیین شده» است و یقیناً به وقوع می‌پیوندد.‏ گاوهای فربه و خوشه‌های سالم مظهر هفت سال فراوانی در مصر خواهد بود.‏ در حالی که گاوهای لاغر و خوشه‌های نازک نشان هفت سال قحطی بود که در پی آن هفت سالِ پربار می‌آمد.‏ در واقع،‏ آن قحطی،‏ محصول فراوان آن هفت سالِ پربار را می‌بلعید.‏—‏پیدایش ۴۱:‏۲۵-‏۳۲‏.‏

 فرعون متوجه شد که یوسف خواب را به‌درستی تعبیر کرده است.‏ ولی مصر چه کاری از دستش بر می‌آمد؟‏ یوسف توصیه کرد تا فوراً برنامه‌ای بریزند و دست به اقدام زنند.‏ فرعون لازم بود که «مردی بصیر و حکیم بیابد» و محصولی که در طی هفت سال پربار در سرزمین به دست می‌آمد،‏ جمع‌آوری و انبار کند تا طی هفت سال قحطی بین نیازمندان تقسیم شود.‏ (‏پیدایش ۴۱:‏۳۳-‏۳۶‏،‏ ترجمهٔ هزارهٔ نو‏)‏ یوسف برای این کار واجد شرایط بود چون هم تجربه و هم قابلیت لازم را دارا بود؛‏ ولی او نگفت که برای این کار واجد شرایط است.‏ فروتنی و ایمانش مانع شد که حتی به چنین رفتار گستاخانه‌ای فکر کند.‏ اگر ما نیز به یَهُوَه ایمانی واقعی داشته باشیم،‏ لزومی ندارد که در پی مقام باشیم.‏ در عوض،‏ می‌توانیم تمام امور را با آرامش به دستان لایق خدا بسپاریم!‏

‏«آیا کسی را مانند این مرد توانیم یافت»؟‏

فرعون و خدمتگزارانش به حکمت توصیهٔ یوسف پی بردند.‏ فرعون نیز اذعان کرد که خدای یوسف حقیقتاً در پس سخنان حکیمانهٔ یوسف است.‏ او در دربار به خدمتگزارانش گفت:‏ «آیا کسی را مانند این مرد توانیم یافت،‏ مردی که روح خدا در او باشد؟‏» او در ادامه به یوسف گفت:‏ «چون خدا همهٔ اینها را بر تو آشکار کرده است،‏ پس هیچ‌کس همچون تو صاحب بصیرت و حکمت نیست.‏ تو را بر خانهٔ خود می‌گمارم و تمامی مردمِ من به فرمان تو گردن خواهند نهاد.‏ تنها بر تخت سلطنت،‏ از تو بالاتر خواهم بود.‏»—‏پیدایش ۴۱:‏۳۸-‏۴۱‏،‏ ترجمهٔ هزارهٔ نو.‏

فرعون به قولش وفا کرد.‏ بلافاصله به تن یوسف ردای کتان فاخر پوشاندند.‏ فرعون نیز به او طوقی از طلا،‏ انگشتری خاص،‏ ارابه‌ای شاهانه عطا کرد و اختیار داد تا در سراسر سرزمین مصر سفر کند و نقشهٔ خود را عملی سازد.‏ (‏پیدایش ۴۱:‏۴۲-‏۴۴‏)‏ در عرض یک روز یوسف از زندان به کاخی مجلل برده شد.‏ در آن روز به عنوان مجرمی پست از خواب بیدار شد و در آن شب به عنوان شخص دوم در مصر به خواب رفت.‏ حقیقتاً ایمان یوسف به یَهُوَه خدا بی‌ثمر نماند!‏ یَهُوَه تمام بی‌عدالتی‌هایی را که یوسف طی سال‌های متمادی متحمّل شده بود،‏ دیده بود.‏ یَهُوَه در وقت و با شیوهٔ مناسب به داد یوسف رسید.‏ یَهُوَه نه فقط قصد داشت که بی‌عدالتی‌هایی را که یوسف متحمّل شده بود،‏ جبران نماید بلکه می‌خواست قوم اسرائیل را نیز حفظ کند.‏ در مقاله‌ای دیگر به این موضوع خواهیم پرداخت.‏

اگر شما هم برای سالیان سال با مشکل یا بی‌عدالتی دست و پنجه نرم می‌کنید،‏ ناامید مشوید.‏ یوسف را به یاد آورید.‏ از آنجایی که او همیشه مهربان،‏ فروتن،‏ صبور و باایمان بود،‏ یَهُوَه سرانجام او را پاداش داد.‏

^ بند 4 به سری مقالات در مجلّهٔ برج دیده‌بانی سپتامبر-‏اکتبر ۲۰۱۴ و ژانویه-‏فوریهٔ ۲۰۱۵ تحت عنوان «از ایمانشان سرمشق بگیریم» رجوع شود.‏

^ بند 10 مصریان باستان بیش از ۹۰ نوع نان و کیک گوناگون داشتند.‏ پس رئیس نانوایان فرعون بودن،‏ مقامی بسیار مهم بود.‏ رئیس ساقیان نیز سرپرست چندین خدمتگزار بود.‏ آنان می‌بایست مطمئن می‌شدند که شراب و شاید آبجوی فرعون از کیفیت عالی‌ای برخوردار باشد و مانع شوند که کسی بتواند فرعون را مسموم سازد؛‏ این خطری بسیار جدّی بود چون چنین توطئه‌هایی در دربار معمول بود.‏ غیرعادی نبود که رئیس ساقیان یکی از مشاوران معتمد پادشاه شود.‏

^ بند 14 جشن تولّد هیچ وقت در میان قوم باستان خدا رواج نداشت.‏