به متن بروید

به منوی ثانوی بروید

به فهرست بروید

شاهدان یَهُوَه

فارسی

برج دیده‌بانی  |  ژانویه ۲۰۱۴

 از ایمانشان سرمشق بگیریم | راحاب

‏‹‏اعمالش پارسایی او را ثابت کرد›‏

‏‹‏اعمالش پارسایی او را ثابت کرد›‏

راحاب در نور سپیده‌دم از پنجره به دشت پهناور اطراف اَریحا می‌نگریست.‏ در این دشت،‏ سپاه اسرائیل برای حمله به شهر جمع شده بود.‏ سربازان بار دیگر برای گشتن به دور شهر حرکت کردند.‏ گرد و غبار در پشت سپاه اسرائیل بلند شد.‏ صدای گوش‌خراش شیپورها بار دیگر در فضا طنین افکند.‏

اَریحا شهر راحاب بود؛‏ کوچه‌ها،‏ خانه‌ها،‏ بازارها و دکان‌های پررفت‌وآمد آن را می‌شناخت.‏ مردم شهر را نیز به‌خوبی می‌شناخت.‏ می‌دید که ترس و وحشتِ آنان هر روز بیشتر و بیشتر می‌شود.‏ سپاه اسرائیل هر روز عمل عجیب خود را انجام می‌داد؛‏ یک بار در روز به دور شهر می‌گشت.‏ انعکاس صدای شیپور اسرائیلیان در کوچه‌ها و میدان‌های شهر اَریحا می‌پیچید.‏ به‌راستی که مردم این شهر در هراس و ناامیدی بودند،‏ اما راحاب چنین حسی نداشت.‏

راحاب به سپاه اسرائیل چشم دوخته بود؛‏ روز هفتم بود و آنان برای گشتن به دور شهر،‏ حرکت کردند.‏ در میان سربازان،‏ کاهنان شیپورها را به صدا در آوردند و صندوق عهد را که حضور یَهُوَه خدا را نشان می‌داد،‏ حمل کردند.‏ تصوّر کنید که راحاب ریسمانی ارغوانی در دست دارد و آن را از پنجرهٔ خانه‌اش آویزان می‌کند؛‏ پنجره‌ای که بر دیوار شهر قرار داشت.‏ این ریسمان یادآور امیدِ راحاب بود که او و خانواده‌اش از نابودی این شهر رهایی می‌یافتند.‏ آیا او به مردم شهر و دیارش خیانت کرده بود؟‏ یقیناً از نظر یَهُوَه چنین نبود.‏ از دید او راحاب،‏ زنی باایمانی بی‌نظیر بود.‏ بیایید به سرگذشت زندگی راحاب بپردازیم و ببینیم که از آن چه می‌آموزیم.‏

راحاب زنی روسپی

راحاب زنی روسپی بود.‏ در گذشته،‏ این حقیقتِ ناخوشایند برای برخی از محققان کتاب مقدّس تکان‌دهنده بود.‏ از این رو،‏ آنان ادعا کردند که این زن صاحب مهمان‌خانه‌ای بیش نبوده است.‏ اما کتاب مقدّس به وضوح به این موضوع اشاره می‌کند و بر این واقعیت سرپوش نمی‌گذارد.‏ (‏یوشَع ۲:‏۱؛‏ عبرانیان ۱۱:‏۳۱؛‏ یعقوب ۲:‏۲۵‏)‏ احتمالاً شغل راحاب در میان کنعانیان قابل احترام بوده است.‏ با این حال،‏ شاید ندایی درونی به او می‌گفت که این شغل نادرست است.‏ یَهُوَه خدا در وجود همگی ما این توانایی را گذاشته است تا درست را از نادرست تشخیص دهیم.‏ (‏رومیان ۲:‏۱۴،‏ ۱۵‏)‏ راحاب شاید از روش زندگی خوار و ناپسندش خجل‌زده بود.‏ شاید همانند بسیاری که امروزه در چنین شرایطی قرار دارند،‏ او نیز حس می‌کرد که در دامی گرفتار شده است و برای تأمین مایحتاج زندگی خانواده‌اش،‏ راهی دیگر ندارد.‏

بی‌شک،‏ راحاب در آرزوی زندگی‌ای بهتر بود.‏ در شهرش جنایت،‏ انحراف اخلاقی،‏ روابط نامشروع با بستگان و سوءاستفادهٔ جنسی از حیوانات رواج داشت.‏ (‏لاویان ۱۸:‏۳،‏ ۶،‏ ۲۱-‏۲۴‏)‏ در سرزمین کنعان،‏ مذهب در رواج چنین زشتی‌ها و شرارت‌هایی نقشی اساسی داشت.‏ رهبران مذهبی‌شان روسپی‌گری را ترویج می‌دادند.‏ کنعانیان همچنین خدایان دیوصفت از قبیل بَعْل و مولک را می‌پرستیدند و برای آنان کودکانشان را زنده‌زنده قربانی می‌کردند.‏

اعمالی که در سرزمین کنعان صورت می‌گرفت از چشم یَهُوَه دور نبود.‏ در حقیقت او به دلیل بسیاری از اعمال شرورانهٔ مردم کنعان چنین گفت:‏ «تمامی آن سرزمین با این نوع اعمال،‏ نجس شده است.‏ به همین دلیل است که می‌خواهم مردمانی را که در آنجا ساکنند مجازات کنم و ایشان را از آنجا بیرون اندازم.‏» (‏لاویان ۱۸:‏۲۵‏،‏ ترجمهٔ تفسیری‏)‏ چه  ‏‹مجازاتی› در انتظار مردم سرزمین کنعان بود؟‏ خدا،‏ اسرائیلیان را از قصد خود با خبر کرد و گفت:‏ «یَهُوَه،‏ خدایت،‏ این قوم‌ها را از حضور تو به تدریج اخراج خواهد نمود.‏» (‏تثنیه ۷:‏۲۲‏)‏ یَهُوَه خدا که ‹از هر دروغ منزّه› است،‏ قرن‌ها پیش از این،‏ وعده داده بود که این سرزمین را به خانوادهٔ ابراهیم خواهد بخشید.‏—‏تیتوس ۱:‏۲؛‏ پیدایش ۱۲:‏۷‏.‏

اما یَهُوَه همچنین فرمان داد که اقوامی از سرزمین کنعان باید به کلّی نابود شوند.‏ (‏تثنیه ۷:‏۱،‏ ۲‏)‏ او که «داور تمام جهان» است،‏ دل هر یک از آنان را دید و به‌خوبی پی برده بود که شرارت و فساد اخلاقی در عمق وجودشان ریشه دوانده است.‏ (‏پیدایش ۱۸:‏۲۵؛‏ ۱تواریخ ۲۸:‏۹‏)‏ تصوّر کنید که زندگی برای راحاب در چنین جامعهٔ منحرف و فاسدی چگونه بود.‏ اما خبرهایی در مورد اسرائیلیان به گوش راحاب رسیده بود.‏ او شنیده بود که یَهُوَه قوم ستمدیده‌اش را از چنگ بردگی مصریان رهایی داده است و آنان را بر سپاهیان مصر،‏ قدرتمندترین سپاه آن زمان،‏ پیروز کرده است.‏ حال همین اسرائیلیان می‌خواستند به شهر اَریحا حمله کنند!‏ با وجود این،‏ مردم شهر همچنان به شرارت و بدی ادامه می‌دادند.‏ پس می‌توان دید که چرا کتاب مقدّس هموطنان کنعانی راحاب را ‹نامطیع› می‌شمرد.‏ (‏عبرانیان ۱۱:‏۳۱‏)‏ راحاب در مورد خبرهایی که شنیده بود چه احساسی داشت؟‏

او همانند سایر کنعانیان نبود.‏ قاعدتاً در طی سالیان متمادی توانسته بود بر اخباری که در مورد اسرائیلیان و خدایشان شنیده بود،‏ تعمّق کند.‏ بی‌شک پی برده بود که یَهُوَه کاملاً با خدایان کنعانی متفاوت است.‏ برای راحاب،‏ یَهُوَه خدایی بود که برای قوم اسرائیل جنگید،‏ نه این که آنان را قربانی مقاصد خود کند و موجب درد و رنجشان شود؛‏ خدایی بود که به حفظ ارزش‌های اخلاقی اهمیت می‌داد،‏ نه این که آن را تنزل دهد؛‏ برای زنان ارزش فراوان قائل بود،‏ نه این که زنان را به چشم کالا ببیند و آنان را در راه پرستش شرم‌آور خرید و فروش کند و خوار سازد.‏ راحاب شنیده بود که ارتش اسرائیل در آن طرف رود اردن،‏ اردو زنده و آمادهٔ حمله است.‏ او یقیناً نگران بود که چه بر سر قومش خواهد آمد.‏ آیا یَهُوَه به راحاب توجه کرد و برای خصوصیات خوب او ارزش قائل بود؟‏

امروزه بسیاری از مردم همانند راحاب احساس می‌کنند که در دام زندگی‌ای گرفتارند که هم عزّت و هم شادی‌شان را از آنان ربوده است.‏ احساس می‌کنند که در چشم دیگران بی‌ارزشند و کسی به آنان توجهی ندارد.‏ سرگذشت زندگی راحاب،‏ مایهٔ تسلّی ماست و نشان می‌دهد که یَهُوَه به تک‌تک ما توجه دارد.‏ حتی اگر خود را بی‌ارزش ببینیم،‏ کتاب مقدّس به ما این دلگرمی را می‌دهد که او از«هیچ یک از ما دور نیست.‏» (‏اعمال ۱۷:‏۲۷‏)‏ خدا به ما نزدیک است و با میل و رغبت به آنانی که به او ایمان می‌ورزند،‏ امید می‌بخشد.‏ آیا راحاب به خدا ایمان ورزید؟‏

او به جاسوسان پناه داد

چندی پیش از این که سپاه اسرائیل به دور شهر اَریحا بگردد،‏ دو مرد ناشناس درِ خانهٔ راحاب را زدند.‏ این مردان امید داشتند که مردم شهر،‏ آنان را نبینند.‏ اما در شهری که هر لحظه ممکن بود مورد حمله قرار گیرد،‏ این امر آسان نبود.‏ مردم شهر نگران بودند و هر گونه حرکت مشکوک از سوی جاسوسان اسرائیلی را زیر نظر داشتند.‏ راحاب که زنی هوشیار بود احتمالاً سریع حدس زد که این مردان اسرائیلی‌اند.‏ مردان بسیاری به خانهٔ او رفت و آمد می‌کردند،‏ اما این مردان تنها جایی برای استراحت از او خواستند.‏

در حقیقت این دو مرد از اردوگاه اسرائیلیان برای جاسوسی به  آنجا آمده بودند.‏ یوشَع،‏ فرمانده‌شان برای تشخیص توان رزمی و نقاط ضعف دشمن،‏ آنان را به اَریحا فرستاده بود.‏ این شهر اولین و شاید قوی‌ترین شهر در سرزمین کنعان بود که می‌خواستند به تصرّف در آورند.‏ یوشَع می‌خواست بداند که او و مردانش باید با چه دشمنی بجنگند.‏ بی‌شک جاسوسان،‏ آگاهانه خانهٔ راحاب را انتخاب کردند،‏ چون احتمالاً مردم به رفت‌وآمدِ مردان بیگانه به خانهٔ زنی روسپی کمتر توجه می‌کردند.‏ همچنین شاید جاسوسان امید داشتند که در خانهٔ راحاب سخنی گفته شود که برای آنان مفید باشد.‏

کتاب مقدّس می‌گوید که راحاب با گرمی «به فرستادگان پناه داد.‏» (‏یعقوب ۲:‏۲۵‏)‏ او شاید به آنان مشکوک بود و نمی‌دانست چه کسانی هستند و از کجا آمده‌اند،‏ اما با این حال آنان را به خانهٔ خود راه داد.‏ چه بسا راحاب امیدوار بود که بتواند در مورد یَهُوَه خدایشان مطالب بیشتری از آنان فرا گیرد.‏

اما ناگهان فرستادگانِ پادشاهِ اَریحا به آنجا آمدند!‏ این خبر در شهر پیچیده بود که جاسوسان اسرائیلی به خانهٔ راحاب پناه برده‌اند.‏ راحاب می‌باید چه می‌کرد؟‏ اگر از این دو مرد بیگانه محافظت می‌کرد آیا خود و تمام بستگانش را در معرض خطر قرار نمی‌داد؟‏ به احتمال قوی مردم شهر اَریحا با پی بردن به این که او به دشمنانشان پناه داده است،‏ راحاب و خانواده‌اش را قتل عام می‌کردند.‏ از طرف دیگر،‏ اگر راحاب پی برده بود که یَهُوَه بس بهتر از خدایان قومش است،‏ حال فرصت داشت جانب او را بگیرد.‏ او که یقیناً از هویت این مردان آگاهی پیدا کرده بود،‏ می‌توانست این امر را در عمل ثابت کند.‏

راحاب وقت زیادی برای فکر کردن نداشت.‏ او زنی مدبّر بود و سریع عمل کرد.‏ جاسوسان را در میان شاخه‌های کتان مخفی کرد که برای خشک شدن روی بام خانه‌اش پخش شده بود.‏ سپس به فرستادگان پادشاه گفت:‏ «بلی آن مردان نزد من آمدند،‏ اما ندانستم از کجا بودند.‏ و نزدیک به وقت بستن دروازه،‏ آن مردان در تاریکی بیرون رفتند و نمی‌دانم که ایشان کجا رفتند.‏ به زودی ایشان را تعاقب نمایید که به ایشان خواهید رسید.‏» (‏یوشَع ۲:‏۴،‏ ۵‏)‏ تصوّر کنید که راحاب به چهرهٔ قاصدان پادشاه نگاه می‌کرد؛‏ شاید پیش خود می‌اندیشید که آیا آنان متوجه ترس و اضطرابش شده‌اند.‏

راحاب با مخفی کردن دو خادم یَهُوَه زیر شاخه‌های کتان،‏ زندگی خود را به خطر انداخت

نقشهٔ راحاب کارساز بود!‏ مردان پادشاه به سرعت به سمت کنارهٔ کم عمق رودخانهٔ اردن رفتند.‏ (‏یوشَع ۲:‏۷‏)‏ راحاب یقیناً خاطرش آسوده شد.‏ او بدون نقشه‌ای پیچیده توانست آن مردان بی‌رحم را گمراه کند؛‏ مردانی که حق دانستن حقیقت را نداشتند.‏ راحاب با این عمل،‏ جان خادمان بی‌گناه یَهُوَه را نجات داد.‏

او سریع به طرف بام خانه رفت و جاسوسان را از آنچه کرده بود،‏ با خبر ساخت.‏ راحاب همچنین به این واقعیت مهم اشاره کرد که قومش جرأت خود را از دست داده و از دشمنان خود ترسیده است.‏ این خبر خوش یقیناً جاسوسان را شاد ساخت.‏ کنعانیانِ شریر از قدرت یَهُوَه،‏ خدای قوم اسرائیل به ترس افتاده بودند!‏ سپس راحاب به موضوعی اشاره کرد که برای ما آموزنده و پراهمیت است.‏ او به جاسوسان گفت:‏ ‹یَهُوَه،‏  خدای شما،‏ خدای آسمان و زمین است.‏› (‏یوشَع ۲:‏۱۱‏،‏ مژده برای عصر جدید‏)‏ در واقع راحاب پس از شنیدن خبرهایی در مورد یَهُوَه،‏ این نکته را آموخته بود که وعده‌های خدا اطمینان‌بخش است.‏ از این رو به یَهُوَه ایمان آورد.‏

راحاب شکی نداشت که یَهُوَه قومش را پیروز خواهد کرد.‏ پس به جاسوسان التماس کرد که خود و خانواده‌اش مورد رحمت خدا قرار گیرند و آنان را محفوظ دارند.‏ مردان اسرائیلی موافقت کردند،‏ به شرطی که او آنچه را روی داده است،‏ همچون رازی حفظ کند.‏ همچنین برای این که سربازان اسرائیلی بتوانند از آنان محافظت کنند،‏ راحاب می‌بایست ریسمانی ارغوانی،‏ از پنجرهٔ خانه‌اش که در دیوار شهر قرار داشت،‏ آویزان کند.‏—‏یوشَع ۲:‏۱۲-‏۱۴،‏ ۱۸‏.‏

ما می‌توانیم از سرگذشت زندگی راحاب نکته‌ای اساسی در مورد ایمان بیاموزیم.‏ در کتاب مقدّس آمده است:‏ «ایمان از شنیدنِ پیام سرچشمه می‌گیرد.‏» (‏رومیان ۱۰:‏۱۷‏)‏ راحاب با شنیدن پیام‌های قابل اعتماد در مورد قدرت و عدالت یَهُوَه خدا،‏ به او ایمان آورد و به او اطمینان پیدا کرد.‏ امروزه ما در مورد یَهُوَه اطلاعاتی بس فراتر داریم.‏ آیا ما نیز در پی شناخت او هستیم و بر اساس آموخته‌هایمان از کلامش،‏ کتاب مقدّس،‏ به او ایمان می‌ورزیم؟‏

دژی مستحکم فرو ریخت

جاسوسان گفته‌های راحاب را به گوش گرفتند و از ریسمانی که از پنجرهٔ اطاق او آویزان بود،‏ پایین آمدند.‏ پس از آن سریع و پنهانی به طرف کوه گریختند.‏ غارهای بسیاری در شیب‌های تند کوه‌های شمال اَریحا قرار داشت؛‏ جایی که آنان می‌توانستند خود را از خطر محفوظ دارند و سپس به اردوگاه اسرائیلیان بازگردند و خبر خوشی را که راحاب به آنان داده بود،‏ برای سایر همرزمانشان بازگو کنند.‏

راحاب به خدای اسرائیلیان ایمان آورد

بعدها،‏ یَهُوَه با معجزه‌ای سبب شد که جریان آب رود اردن از سمت بالا از حرکت باز بماند تا سپاه اسرائیل بتواند از بستر خشک رودخانه عبور کند.‏ مطمئناً مردم اَریحا از شنیدن این خبر هراسان شدند.‏ (‏یوشَع ۳:‏۱۴-‏۱۷‏)‏ اما این خبر به راحاب بیشتر ثابت کرد که ایمانش به یَهُوَه بجا بوده است.‏

شش روز از زمانی که سپاه اسرائیل یک بار در روز به دور شهر اَریحا می‌گشت،‏ گذشته بود.‏ روز هفتم فرارسیده بود و این روز با روزهای پیشین متفاوت بود.‏ همان طور که در ابتدای این مقاله به آن اشاره شد،‏ ارتش اسرائیل در سپیده‌دم آن صبح شروع به گردش به دور شهر کرد،‏ اما این بار تنها یک بار به دور شهر نگشت بلکه همچنان به این کار ادامه داد.‏ (‏یوشَع ۶:‏۱۵‏)‏ چرا چنین می‌کردند؟‏

عاقبت در پایان هفت بار گشتن به دور شهر،‏ سپاه اسرائیل از حرکت باز ایستاد.‏ صدای شیپورها قطع شد.‏ سکوت همه جا را فرا گرفت.‏ یقیناً مردم شهر از دلهرهٔ شدید نگران و پریشان شدند.‏ سپس به فرمان یوشَع،‏ سپاه اسرائیل برای اولین بار با صدایی بلند و پرقدرت فریاد برآورد.‏ معنی این صداها چه بود؟‏ نگهبانان شهر اَریحا فرصت زیادی برای فکر کردن نداشتند.‏ لحظاتی بعد،‏ دیوار مستحکم و عظیم شهر زیر پاهایشان به لرزه درآمد؛‏ دیوار ترک خورد و یک مرتبه فرو ریخت!‏ همچنان که گرد و خاک رفته‌رفته فروکش می‌کرد قسمتی از دیوار شهر که سالم مانده بود،‏ نمایان شد.‏ خانهٔ راحاب به نشانهٔ ایمان مستحکم او هنوز پابرجا بود.‏ لحظه‌ای به احساسات او فکر کنید؛‏ او خود شاهد بود که یَهُوَه چگونه جان او را حفظ کرد و خانواده‌اش را نیز از مصیبتی عظیم محفوظ داشت!‏ *‏—‏یوشَع ۶:‏۱۰،‏ ۱۶،‏ ۲۰،‏ ۲۱‏.‏

قوم یَهُوَه نیز به خاطر ایمان راحاب به او احترام گذاشت.‏ زمانی که پی بردند تنها خانهٔ راحاب در میان دیوارِ ویران آن شهر،‏ سالم مانده است،‏ برایشان شکی نماند که یَهُوَه خود از این زن باایمان محافظت کرده است.‏ همچنین او و خانواده‌اش از داوری الٰهی که بر مردم شریر و بدکار آن شهر شده بود،‏ محفوظ ماندند.‏ پس از این جنگ،‏ راحاب می‌توانست در کنار اردوگاه اسرائیلیان به سر برد.‏ بعدها او به قوم اسرائیل پیوست و با مردی به نام سَلْمون ازدواج کرد.‏ پسر آنان بُوعَز بود که خود نیز مردی باایمان خوانده شده است.‏ بُوعَز با زنی به نام روت مُوآبی ازدواج کرد.‏ * (‏روت ۴:‏۱۳،‏ ۲۲‏)‏ داود پادشاه و حتی مسیح موعود یعنی عیسی نیز از نوادگان این خانوادهٔ باایمان بودند.‏—‏یوشَع ۶:‏۲۲-‏۲۵؛‏ مَتّی ۱:‏۵،‏ ۶،‏ ۱۶‏.‏

سرگذشت زندگی راحاب نشان می‌دهد که هر یک از ما برای یَهُوَه باارزش است.‏ او به تک‌تک ما توجه دارد،‏ نیّت و انگیزهٔ تک‌تک ما را می‌بیند و وقتی روزنه‌ای از ایمان در ما می‌یابد،‏ شاد می‌شود؛‏ همچون زمانی که روزنه‌ای از ایمان در راحاب دید.‏ ایمان راحاب او را به عمل برانگیخت.‏ کتاب مقدّس در این مورد می‌گوید که ‹اعمالش پارسایی او را ثابت کرد.‏› (‏یعقوب ۲:‏۲۵‏)‏ به‌راستی عاقلانه است که ایمان او را سرمشق قرار دهیم!‏

^ بند 27 قابل توجه است که یَهُوَه به قولی که جاسوسان به راحاب دادند،‏ احترام گذاشت.‏

^ بند 28 برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد روت و بُوعَز به کتاب از ایمانشان سرمشق بگیریم فصل‌های ۴ و ۵ مراجعه کنید.‏